چهارشنبه هفته ی پیش توی همون سیل و بارونای شدید بابام یه بچه گربه لاغر و خیس و مریض رو پیدا میکنه میاردش خونه و از اونجایی که داخل خونه ی ما به دلایل مختلف هیچ حیوونی حق نداره وارد بشه بردیمش تو اتاقک پایین جاش رو اونجا میزون کردیم . دیروز طبق چیزایی که دامپزشک گفت سرما خورده و فعلا نمیتونه بهش واکسن بزنه . (راستی اسم گربه کوچولو هم "میا" گذاشتم ) کل روز میخوابه و اگه من کنارش باشم ترجیح میده بیاد رو پاهام بخوابه و صد البته من قادرم ساعت ها بی تحرک به خاطرش بشینم و خوابیدن قشنگشو تماشا کنم حتی وقتی پاهام خواب رفته .
اینکه چقدر زندگی پُر و دوست داشتنی شده قابل وصف نیست حتی در کنار سختی هاش ...
امیدوارم این روال بهتر و بهتر بشه و هیچوقت هیچ چیز خرابش نکنه !
مغز کبود...