
سه دور شمردم دیدم سینزده نفر بیشتر نیستیم . یه حالت ناامیدانه ای به سمت پنجره برگشتم به بارون خیره شدم یه حرکت کلیشه ای .. از اونور میگه: کجایی؟ هوا فضا؟ میگم بیخیال نمیخوام به حرفای چرتشون گوش بدم سردرد بگیرم . بازم پنجره بارون بارون ... با خودم میگم خوب شد بارون میباره . روزای آفتابی رو چجوری بگذرونم . شبیه کسی شدم که خودش خودش رو زندانی کرده .اگه نشسته بودم کتابم رو تموم میکردم روزم مفید تر از نشستن رو صندلی گوش دادن به حرف حرف و حرف میگذشت.xa0 حتی وقت ندارم دست به قلم ببرم .xa0 مسخره ترین چی...
ادامه مطلب
بعد از مدت ها بیام یک شرح حال درست حسابی بنویسم . تقریبا چهار ماه پیش یک توله سگ سیاه رنگ به زندگیم وارد شد و من اسمش رو بوتا گذاشتم. اون اوایل کل تمرکزم روی این بود که بهش یاد بدم حیاط رو کثیف نکنه چون اونوقت به دست مامان پرت میشد تو کوچه ... حالا بعد چند ماه خیلی چیزا یاد گرفته و تقریبا پاش تو خونه محکم شده . چهارشنبه هفته ی پیش توی همون سیل و بارونای شدید بابام یه بچه گربه لاغر و خیس و مریض رو پیدا میکنه میاردش خونه و از اونجایی که داخل خونه ی ما به دلایل مختلف هیچ حیوونی حق نداره وارد بشه بر...
ادامه مطلب