
ای زهر...
ادامه مطلب
سه دور شمردم دیدم سینزده نفر بیشتر نیستیم . یه حالت ناامیدانه ای به سمت پنجره برگشتم به بارون خیره شدم یه حرکت کلیشه ای .. از اونور میگه: کجایی؟ هوا فضا؟ میگم بیخیال نمیخوام به حرفای چرتشون گوش بدم سردرد بگیرم . بازم پنجره بارون بارون ... با خودم میگم خوب شد بارون میباره . روزای آفتابی رو چجوری بگذرونم . شبیه کسی شدم که خودش خودش رو زندانی کرده .اگه نشسته بودم کتابم رو تموم میکردم روزم مفید تر از نشستن رو صندلی گوش دادن به حرف حرف و حرف میگذشت.xa0 حتی وقت ندارم دست به قلم ببرم .xa0 مسخره ترین چی...
ادامه مطلب
چرا تا حالا نشده ببینم دو نفر همو تا ته تهش دوست داشته باشن ؟ چرا نشد که یک مورد موفق ببینم ؟ چرا هر چی دیدم مسخره بازیو وقت گذرونیو و بچه بازی بوده؟ چرا دو نفر نمیان درس عبرت خوبی بشن بگن : مارو نگاه ما تا ته تهش پشت هم هستیم ، از هم خسته نمیشیم ، به هم خیانت نمیکنیم . چرا با اینکه جواب این سوالارو میدونم بازم میپرسم ؟ چرا بعضی اوقات دلم امیدواری های الکی میخواد ... + آره جواب همش رو میدونم همین حقیقته که منعم میکنه ... فردا یه روز دیگست یه روزی بدون این چرا ها...
ادامه مطلب
دلبستن به هر چیزی تو این دنیا ، آخرش غم و ناامیدیه... غصه ی از دست دادن چیز ها سختیه جنگیدن براشون ، فکر و خیال .... این دنیا از همون اول قانونش رو میکوبوند تو سرم که نگاه کن ! این دختر عمه جون جونیت رو میبینی ؟xa0 باهاش خیلی خوشحالی نه ؟ ولی متاسفانه وقتی چند سال بعد که بزرگ شدیدxa0 تو خیابونا بیخیال از کنارت رد میشه زحمت سلام کردن هم به خودش نمیده... اون خرگوشه سفید که باهاش رو درخت عهد بستی ، آره !اونم دو سه هفته بیشتر دووم نمیاره ! میبینم که عاشق شدی چقدرمxa0 دلتنگشی... ولی خیالت جمع اونم مو...
ادامه مطلب
از بی راهه برو از همون راهی که هیچکس توش نیست......
ادامه مطلب
سنگ های شیبدار بلوار و گربه ها و ترست از جک جانور های آن زیرxa0 پل قدیمی با چراغ های صورتی رنگش در شب... کوچه پس کوچه های بارانی و خیس شدن حتی چس فیل های خوشمزه ی تو و قهوه های من من تمامشان را به تجملات و پارتی ها و مکان های معذب کننده ترجیح میدهم میدانی؟ لباس های شیک و مارک دار برای امثال ما نیست . تفریحات پر خرج و پر سر و صدا و پز و ادا و اصولات پیچیده به دردمان نمیخورد ... کافی است بر روی همان تخته سنگ بنشینیم و ساعت ها بی صدا به آبی ها زل بزنیم کافی است ظاهر و پوششمان با جسم و روحمان سازگار...
ادامه مطلب
نیامدم که کم بیاوری . نیامدم که نفرت بورزی نیامدم که خسته باشی که نخندی ... آمده بودم تا چشم هایت برایش ستاره دار شود لبخندت گرم و قلبت پر از مهربانی .....
ادامه مطلب
بعد از مدت ها بیام یک شرح حال درست حسابی بنویسم . تقریبا چهار ماه پیش یک توله سگ سیاه رنگ به زندگیم وارد شد و من اسمش رو بوتا گذاشتم. اون اوایل کل تمرکزم روی این بود که بهش یاد بدم حیاط رو کثیف نکنه چون اونوقت به دست مامان پرت میشد تو کوچه ... حالا بعد چند ماه خیلی چیزا یاد گرفته و تقریبا پاش تو خونه محکم شده . چهارشنبه هفته ی پیش توی همون سیل و بارونای شدید بابام یه بچه گربه لاغر و خیس و مریض رو پیدا میکنه میاردش خونه و از اونجایی که داخل خونه ی ما به دلایل مختلف هیچ حیوونی حق نداره وارد بشه بر...
ادامه مطلب