
سه دور شمردم دیدم سینزده نفر بیشتر نیستیم . یه حالت ناامیدانه ای به سمت پنجره برگشتم به بارون خیره شدم یه حرکت کلیشه ای .. از اونور میگه: کجایی؟ هوا فضا؟ میگم بیخیال نمیخوام به حرفای چرتشون گوش بدم سردرد بگیرم . بازم پنجره بارون بارون ... با خودم میگم خوب شد بارون میباره . روزای آفتابی رو چجوری بگذرونم . شبیه کسی شدم که خودش خودش رو زندانی کرده .اگه نشسته بودم کتابم رو تموم میکردم روزم مفید تر از نشستن رو صندلی گوش دادن به حرف حرف و حرف میگذشت.xa0 حتی وقت ندارم دست به قلم ببرم .xa0 مسخره ترین چی...
ادامه مطلب
در گوش هایم نور میشنوم ، با این حال خوابِ وقتیدنه مخصوصا حالا که ماه و ستارهxa0 ها در رفتن .... + 6:36...
ادامه مطلب